یه روزایی با طعم ترش لیمو که تازم میکنه ...

میدونی زندگی این روزا چه حالی دارم؟؟؟!!! یه جور روزام بو دارن ... بوی اون روزا ، روزایی که حتی خودمم دوست نداشتم ، روزایی که زنده بودنم شده بود یه کار روزمره که باید انجام میشد اما یهو یه چیزایی ریختی توش میدونی از کجا؟؟ از دلت ، میدون تو کجا؟؟ توی دلم ...  میدونی زندگی خانومی دوسٍت دارم و هر روز بیشتر و بیشتر حست میکنم دلم میخواد همیشه تو اولین فرصت بهت بگم اینا رو که یه وقت فرصتامو از دست ندم ، یاد اون تلفنا بخیر ، چقدر نیاز داشتم که دوسم داشته باشی ....

بوی توت فرنگی ، بوی شمشادای محوطه ، بوی بهار که شده عین تابستون ، بوی زندگیم ، بوی دلامون ، بوی بودنمون ، همش هست میدونی کجاست؟؟ ته ته دلمه ... الان که دارم مینویسم پر از بوی بارونم ، پر از زلالی ، زندگی خیلی دوست دارم کاش میدونستم بگم اینقدر؟؟ چند تا ؟؟ اما نمیدونم ... خدایا خیلی دوست دارم این حسا رو دوست دارم ... خدایا بودنشو ازم نگیر نگیر نگیر نگیر نگیر نگیر نگیر نگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ...

کاش میتونستم این بوی بارونو یادگاری نگه دارم ......

و مهربانی را ... به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود ... و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را ... برای آینه تفسیر کرد ... و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود ... و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد ... همیشه کودکی باد را صدا می کرد ... همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد ... برای ما یک شب ... سجود سبز محبت را ... چنان صریح ادا کرد ... که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم ....

  
نویسنده : خانومی ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠


برای باغ مهربانیم ....

باغ مهربانی ام کجاست؟
 از درخت تنهایی پرسیدم لبخندی زد و گفت :باغ چیست
 از پرندهء کوچک دور افتاده ای پرسیدم پر کشیدو گفت:کجاست
 از گل رزی پرسیدم مغرورانه گفت:هیج کجا
از باران پرسیدم عاشقانه گفت:افسوس
از تو پرسیدم آگاهانه گفتی:نمی دانم
از خودم پرسیدم ... موجی در درونم شعله ور شد ،اشک در چشمانم لغزید، دستهایم لرزید و صدا در گلویم زمزمه کرد آنجا و من بی اختیار سوی اشارهء انگشتم را نظاره میکردم 
 
خیلی دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــت داررررررررررررررممممممممممممممم

  
نویسنده : خانومی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱


دل را به آسمان سپرده ام ....

دل را به اسمان سپرده ام

 به ستاره لبخند زده ام

 غم هایم را

درد هایم را

غصه هایم را به باد گفته ام

و پنجره ای گشا ده ام

به وسعت ابر های سپید و پاک

به روی مهر بان ابی ارام بلند

 به سمت سبز خیال دوست

و باز افتاب سر خواهد زد

و من از پشت چهره ی افتابیش افتابی بر می خیزم

به ماه سلام خواهم کرد

 و مهتابی به خواب می روم

 اه که چقدر سبک شده ام ،جقدر سبک شده ام

 همانند پرنده های کوچک خوشبخت پرواز می کنم

 چقدر سپید شده ام

چقدر زلال شده ام

و چه احساس خوشایندی است که من دوست می دارم

محبت می کنم و عشق می ورزم

 اری این من از من رها شده است که اغاز می کند....

*** این روزا مثل پروانه ها حس میکنم دارم از پیله م میام بیرون خدا کنه مثله پروانه بشم که مثل اون بعد بیرون اومدنم خوشگل باشم و بتونم پرواز کنم ... نمیدونم دلم خیلی گرفته اما ناراحت نیست انگار داره سیقل میخوره ، ایشالله که نتیجه اش خوب باشه ...

  
نویسنده : خانومی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۸


 

.... هــــــــــــــــــــــــــوم چقدر بعضی وقتا دوست دارم مثله قصه ها که از یه کتاب شروع میشه و حالا که به وسطش( شایدم یکم بعد از وسطش ) رسیده این صفحه ها رو که پر از قشنگیه ، پر از رنگه ، پر از حسای خوشمزست رو قابشون بگیرم ( به قول بابام که میگه " یه روزی زندگیمو میدم کتابش بکنن ، صفحه هاشو دونه دونه قابش بکنن " ) نمیدونم این روزا انگار دلم گرمه یهجور قرصه ، ایشالله که خیره ایشالله ...

*** دلم میخواد توی هر نفسم باشی انگار این روزا خانومی فقط " زندگیشو " از خدا میخواد که خدا ایشالله با همین خوشحالش کنه ....

*** چقدر خوشحالم که این روزا دارم میفهمم که خدا همیشه بهترین رو برای آدما اماده میکنه ...

*** هر روز صبح که پا میشم به خودم فقط و فقط میگم که خانومی حواست باشه که " زندگیت " خیلی دوسِت داره و توهم خیلی دوسش داری پس هوای خودتونو باید داشته باشین ، باید دقیقا بتونی مثل مامانت " خانومی " بشی واسه ی " زندگی جونت " ...

*** " چه خوبه دلامون از امید پره ، غم داره از من وتو دل میبره " ، " من با تو خوشم ، تو خوشی با دل ِ من "

" If I'm out of time & I could pick one day, one moment & keep it new, of all of the days, I have lived I would pick the day I met YOU … "

  
نویسنده : خانومی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۱


خود را بیافرین ...

انسان ؛

پلی ست  کشیده  بین ناآگاهی و آگاهی

در آگاهی ببال

در آزادی رشد کن

هر گام خود را آگاهانه انتخاب کن

خود را بیافرین

و تمامی مسوولیت این آفرینش رابه عهده بگیر

 ... نمیدونم چرا این بهم خیلی انرژی داد ، انگار دوست داشتم بخونمش بارها و بارها ... انگار هر دفعه از خوندنش یه چیز جدید میاد تو ذهنم  ....

یاد کارایی که میخوام بکنم و اما فراموش شدن میوفتم  ، انگار که هنوز باید باشیم ( هردومون زندگی جونم ) ، نمیدونم حس تازه شدن دارم به این سال خیلی امیدوارم ایشالله که تا تهش برای همه خوب باشه ، حالا غم یا شادی هاش که کنار همه ف مهم چیزاییه که بدست میاریم ، میدونم که زدن این حرف آسونه  و عمل کردن بهش سخته که توی اتفاق فرو نریم و ابعاد و نتیجشو ببینیم  ، ایشالله که بتونیم بهش عمل کنیم ، انشالله .... 

***  زندگیم دلم تنگتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه  خیلی خیلی خیلی ...

***  ایشالله که زودی ببینمت ...

  
نویسنده : خانومی ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸


زمزمه ی مبهم آب ...

همه میپرسند //

چیست در زمزمه مبهم آب //

چیست در همهمه دلکش برگ //

چیست در بازی آن ابر سپید //

 روی این آبی آرام بلند //

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال //

 چیست در خلوت خاموش کبوترها //

 چیست در کوشش بی حاصل موج //

چیست در خنده جام //

که تو چندین ساعت //

مات و مبهوت به آن می نگری//

 نه به ابر //

نه به آب //

 نه به برگ //

مه به این آبی آرام بلند//

 نه به این خلوت خاموش کبوترها //

 نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام //

من به این جمله نمی اندیشم //

من مناجات درختان را هنگام سحر //

 رقص عطر گل یخ را با باد //

نفس پاک شقایق را در سینه کوه //

 صحبت چلچله ها را با صبح // ب

غض پاینده هستی را در گندم زار //

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل //

همه را میشنوم // می بینم //

من به این جمله نمی اندیشم //

 به تو می اندیشم //

 ای سراپا همه خوبی //

 تک و تنها به تو می اندیشم //

همه وقت //

 همه جا //

 من به هر حال که باشم به تو میاندیشم //

تو بدان این را تنها تو بدان //

 تو بیا //

 تو بمان با من تنها تو بمان //

 جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب //

 پاسخ چلچله ها را تو بگو //

 قصه ابر هوا را تو بخوان //

تو بمان با من تنها تو بمان //

 در دل ساغر هستی تو بجوش //

 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است //

 آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش /////

*** چقدر دارم حس میکنم بزرگ شدم انگار دارم دور میشم نمیدونم ... اما یه جور طعم ملسی داره ... یه کمم ازش سردم میشه اما دلچسبه ...

  
نویسنده : خانومی ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢


همین روزامون ...

میخوام از این روزا بگم که خیلی دوسشون دارم که خیلی داریم بزرگ میشیم با هم , من با زندگیه من که خیلی دوسش دارم ... این روزا دارم میفهمم که نمیتونم بدونش زندگی کنم ... که اگه از من ناراحت باشه دلم طاقت نمیاره امیدوارم که خدا کمکمون کنه که با هم زندگیمونو بسازیم.

 *** این روزا من یه کدبانوی کاملممممممممم

 *** این روزای آخر سال دلم میخواد دل من و زندگیم رو هم خونه تکونی کنیم از هر چی کدورت و ناراحتیه که اونم تازه خیلی کمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

  
نویسنده : خانومی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧


آری آغاز دوست داشتن است ، گر چه پایان راه ناپیداست ...

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر این سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است ....

 

  
نویسنده : خانومی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢